شمارهٔ ۸۳۱
کشیدی تیغ و ساغر، گشتی آتش، گفتیم چونیسرت گردم چه سانم؟ زندگی را تشنهٔ خونی
اگر خواهی بگو تا آستین از پیش بردارمکه در هر دیده دارم از فراقت رود جیحونی
به جیب قاصد اشکی، به صد حسرت روان کردمبه کویت نامهٔ لخت دلی، از شکوه مشحونی
مزار عاشقان را ماتم افروزی نمی باشدمگر گیسو پریشان کرده باشد بید مجنونی
نه مستم محتسب بگذار از خود بی خبر باشمکه من غافل نگاهی دیده ام از چشم میگونی
به راهت هر قدم چشمی گرو، گوشی رهین دارماگر بانگ درایی نیست ظالم، گرد هامونی
نه کار چشم پرکار است، از هر شیوه می آیدنمی خواهد شکار وحشی دل، سحر و افسونی
بیا ساقی چو خشت خم برافکن سقف مینا راکه دل می ریزد از خاکستر خود طرح گردونی
بلای دل نه قامت، جلوهٔ ناز است عاشق راتذروی می سرود این نغمه را با سرو موزونی
به کام دل به امّید جفا چشم وفا دارمازآن برگشته مژگان ای دریغا بخت وارونی
کجا گردد نهنگ بحر پیما قطره میدانشدل دیونه ام را، سینه باید برّ مجنونی
خط سبزی ست دارد لعل جانان زیر لب پنهانندارد بی سخن، رنگین تر از وی حسن، مضمونی
دل میخانه گرد من حزین از قهوه نگشایدچه کیفیّت دهد دریاکشان را حب افیونی؟