شمارهٔ ۸۲۱
گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردیحیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی
صد بار ز گلزار خزان رفت و گل آمدوین مرغ اسیر از قفس آزاد نکردی
ای خسرو شیرین دهنان این نه وفا بودیک ره گذری جانب فرهاد نکردی
بر خویش مبال ای شجر وادی ایمنیک جلوه چو آن حسن خداداد نکردی
کی بیهده دل در بغل خویش توان داشتگر جلوه در این شیشه پریزاد نکردی؟
داغم که چرا خون مرا ریخت تغافلمردم که چرا آن مژه جلّاد نکردی
از سیر چه فیض ار نبود راه خطرناک؟ای شمع شبی رو به رَهِ باد نکردی
باید ز تو آموخت حزین رشک محبتلبریز فغان بودی و فریاد نکردی