شمارهٔ ۸۲
نوشیده چمن دردی جام طربش رابا دامن گل پاک نموده ست، لبش را
خوش کرده ام ای دیده به پیوند دل خویشاز سلسله ها، طرّه ٔ عالی نسبش را
در رهگذر پیرهن ار دیده سفید استنگذاشته ام دست ز دامان، طلبش را
غمگین نیم احوالم اگر یار نپرسداز شمع نپرسیده کسی، تاب و تبش را
بیرون ز سویدای دل ما نتوان کردسودای سیه خانهٔ خال عربش را
فریاد، که کردند جدا، تلخ دهانماز سایهٔ نخلی که نچیدم رطبش را
بگرفت کنار از برم آن ماه سمن برکز پردهٔ دل بافته بودم قصبش را
از کوتهی بخت نباشد ز چه باشد؟رنجیده ز ما یار و ندانم سببش را
در دوزخ عشقیم، اگر عشق گناه استانصاف چه شد شعله فروز غضبش را؟
کاری به تماشای گل و لاله نداریمخوش کرده ام از باغ، شراب عنبش را
شد تیره دل، از تیرگی روز فراقتبی رحم بگو چون به سر آریم شبش را؟
شوریده سر انداخت به صحرای قیامتدیوانهٔ صحرای تو، شور و شغبش را
بی اصل و نسب، بوالبشر ایجاد از آن شدتا از گهر خویش طرازد حسبش را
شوق تو حزین ، ازکشش کعبهٔ گل نیستدل کعبهٔ عشق است، نگهدار ادبش را