شمارهٔ ۸۱
رنگینی دکّان شود آن چشم سیه رااز خونم اگر غازه دهد، تیغ نگه را
آن غالیه گون خال، ندانم به چه تقصیردر نیل کشد اختر این بخت سیه را؟
یک تشنه جگر را به زنخدان تو ره نیستخضر خط سبز است که دارد سر چه را
امروز زمین، زیر پی لشکر حسن استبر طرف بناگوش ببین گرد سپه را
پای طلبم، آبله فرسود نگرددنزدیک کند لغزش اگر، دوری ره را
از چشمهٔ خورشید لبی تر نتوان کردمنّت، کلف اندود نماید رخ مه را
خوش دوزخ نقدی ست حزین ، آتش خجلتگیرم که به روی تو نیارند گنه را