گنج

شمارهٔ ۷۷۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انکردن۱۴ بیت
نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردنقطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن
بعد ازین شکوه کنم پیشه که معلومم شددر دلت کرده اثر، شکوهٔ هجران کردن
زده ای طعنه به حالم که چرا صبرت نیست؟هجر را صبر نیارد به دل آسان کردن
گفته ای پیر شدی دل ز جوانان برگیرکافر عشق محال است مسلمان کردن
داده ای بیم من از غمزه که خونت هدر استنرخ جان کس نتواند چو من ارزان کردن
داده ای پند که باید ز کسان راز نهفتغم دل را نتوانم ز تو پنهان کردن
گفته ای در غم ما ترک مراد خود کنتو و بخشایش بی حد، من و عصیان کردن
کرده ای منع که دیدارپرستی کفر استعاشق از عشق محال است پشیمان کردن
گفته ای وصل محال است، تمنا چه کنی؟چه کنم؟ ترک تمنای تو نتوان کردن
کردهای امر که دامان ورع پاک بشویاز جگر خون شدن و از مژه طوفان کردن
گفته بودی که چه خواهد دلت ای سرگردان؟گرد سر گردمت، آن طره پریشان کردن
تو و آن جلوهٔ مستانهٔ نظاره فریبمن و جان در سر آن سرو خرامان کردن
من به خونین جگری جان و دل از کف دادنتو به جادونگهی غارت ایمان کردن
این جواب غزل خواجه سنایی‌ست حزینخواهد این تازه غزل، ناز به دیوان کردن