شمارهٔ ۷۷۶
با این تنک سرمایگی، زحمت مکش زاری مکنهمچشمی مژگان من، ای ابر آزاری مکن
شاید کزین خون بحل یاد آرد آن بی رحم دلای تیغ هجر جان گسل زخم مرا کاری مکن
در عشق خونها خورده ام، رنگی به رخ آورده امرخسار زرّین مرا ای گریه گلناری مکن
شاید به سر وقتت رسد لغزیدن مستانه ایای عقل عالی منزلت بی صرفه خودداری مکن
فرداست کافتد بخیه ات بر روی کار ای حق پرستامروز شرک خویش را در خرقه ستّاری مکن
یک بار در جولان ببین آن قامت نازآفرینناز خرامش بر زمین ای کبک کُهساری مکن
بگذار با روشندلان آن صفحهٔ رخساره راای سبزهٔ خط بیش ازین آیینه زنگاری مکن
از اوّل این جور و جفا خود بر سر آوردی مراای چشم کافر ماجرا، بیهوده خونباری مکن
شد درکمینگاهت فدا سامان رند و پارسااز دل تهی شد شیشه ها ای طرّه طرّاری مکن
نتوان به گیتی متّصل بر کین عالم بست دلای غمزه خونریزی بهل، ای عشوه خونخواری مکن
گر تر نکردی خنجری، سعیی که تا مژگان رسیای قطرهٔ خون بیش از این بر دل گرانباری مکن
جایی که گردد در جهان کلک حزین عنبر فشانای نافهٔ مشکین نفس، شوریده گفتاری مکن