شمارهٔ ۷۶۱
بالین نهاده ام به سر کوی خویشتندارم سری چو غنچه به زانوی خویشتن
آغوش دایه، بود مرا کام اژدهادر آتشم ز خیرگی خوی خویشتن
تنها ز دوستان نیم امروز شرمساردارد فلک مرا خجل از روی خویشتن
دستی ز همرهان نبود زیر بار ماآورده ایم زور به بازوی خویشتن
در موج خیز دهر ز طوفان حادثاتچینی ندیده ایم در ابروی خویشتن
این جرعه های زهر که پیمود روزگارشیرین نمودم از شکرین خوی خویشتن
دریوزه پیش بحر نصیب حباب بادچون تیغ تر بود لبم از جوی خویشتن
نبود نظر به سرمهٔ مردم، سیه مراچشم من است و خاک سرکوی خویشتن
در پنجهٔ غمی که فشارد گلو، حزیندر حیرتم ز کلک سخن گوی خویشتن