گنج

شمارهٔ ۷۵۹

از اشک لاله رنگ گلی در کنار کنشاخ خزان رسیدهٔ خود را بهار کن
مگذار رزق خاک شود مشت خون منای شوخ سرگران، کف پایی نگار کن
از ساغر کرام نصیبی ست خاک راته جرعه ای به کار من خاکسار کن
ازکار دل به عشق گره باز می شوداین دانهٔ سپند به آتش نثار کن
بی طاقتی کمال دهد کار عشق رااوّل به غمزه غارت صبر و قرار کن
دیوانه را ز بند، شکوه دگر بوددل را اسیر سلسله ی تابدار کن
همچون سبو به جرعه، می ام در گلو مریزمیخانه را به کام من میگسار کن
خالی کفت ز دامن مطلب حزین چراست؟دستی چو شانه، در شکن زلف یارکن