شمارهٔ ۷۵۱
ز فیض آبرو سبز است، نخل مدعای منبه آب خویش می گردد، چو گرداب آسیای من
به معراجی رسانیده ست سروت سرفرازی راکه ترسم کوته افتد طره ی آه رسای من
نمی دانم به دام کیستم، لیک این قدر دانمکه در خون زد گلستان را صفیرآشنای من
به ازکثرت نمی باشد دلیلی راه وحدت رانماید هر سر خاری، چراغی پیش پای من
گشاید شاهد مقصودم، آغوش اجابت راحزین از سینهٔ چاک است محراب دعای من