شمارهٔ ۷۳۵
دل به آب خضر و عمر جاودان نسپرده ایمجز به خاک آستانت نقد جان نسپرده ایم
حاش لله گل کند بوی شکایت از لبمما وفاداری به آن نامهربان نسپرده ایم
در حریم آشنایی جان و دل بیگانه اندراز پنهان را به این نامحرمان نسپرده ایم
می خلد از نیشتر افزون رگ غفلت به دلنبض آگاهی به این خواب گران نسپرده ایم
آرزوی جنت از کوی تو ما را ره نزددرکف اندیشهٔ باطل، عنان، نسپرده ایم
دوری از حد رفت، رحمی بر دل زار حزیناینقدرها، ما به خود تاب و توان نسپرده ایم