گنج

شمارهٔ ۷۳۳

ز چشمم آستین بردار تا سیل دمان ریزمجگر پرگاله ها از دیده های خونفشان ریزم
همان از طبع همّت پیشه دارم شرمساری هااگر نقد بهاران را به دامان خزان ریزم
نیارم پای کم ، با ناتوانان از قوی دستانز غیرت مشت خاک خود به چشم آسمان ریزم
شود سرسبزی نخل وفا، روز وصال اومن این اشکی که در هجران آن نامهربان ریزم
به عمر جاودان پی برده ام از همّت ساقیشراب خضر در جام سکندر، رایگان ریزم
حزین از باده ای مستم که رقصد هرکف خاکشاگر ته جرعه ای، بر دخمهٔ کاووسیان ریزم