شمارهٔ ۷۲۷
محیط گوهری از اشک طوفان زای خود دارمرگ نیسانی از مژگان خون پالای خود دارم
غبار سینه ام بر شور محشر دامن افشانددل دیوانه ای در دامن صحرای خود دارم
بیار ای دیده، لعلی باده اشکی اگر داریدرین گلگشت مهتابی که از سیمای خود دارم
مرا آوارهٔ درها نکرد از گوشهٔ عزلتچه، منّتها که بر سر در جهان از پای خود دارم
حزین از هر دو عالم فکر دل، بیگانه ام داردسر شوریده ای در دامن صحرای خود دارم