گنج

شمارهٔ ۷۲

ز داغ عشق چون خورشید، دارم چتر شاهی راسر ژولیده ام برد از میان، صاحب کلاهی را
به دنیا از فلک سایی، سرم هرگز فرو نایدگدایی می شمارد همّت من، پادشاهی را
به زیر تیغ او چشم از رخش پوشیده می دارمکه ترسم حیرت از یادم برد، عاجز نگاهی را
حبابش می شود از شوخ چشمی، چهره با داغماگر در بحر شوید، دامن بختم، سیاهی را
حزین ، از مهر نبود ذرّه ام را پرتو منّتز فیض عشق دارم کیمیای رنگ کاهی را