شمارهٔ ۷۱
از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی راآری خبر از درد کسی نیست کسی را
هر خیره سری چاشنی درد ندانداز مائدهٔ عشق، چه قسمت مگسی را
زخم دل نالان مرا، چاره محال استمرهم چه نهی سینهٔ چاک جرسی را؟
شرمندهٔ یک بوسه نیم زان لب جان بخشهرگز نپذیرفت ز ما، ملتمسی را
گلگشت چمن گر به زغن گشت مسلّمدر بسته به ما داد محبت قفسی را
رفتند چو باد سحری، خرده شناسانچون گل به دعا می طلبم، همنفسی را
با پردهٔ گوشی، نشود ساز خروشمدر خاک برم حسرت فریاد رسی را
با سفله، سری همّت آزاده نداردهرگز گل دستار نسازیم خسی را
رفته ست حزین از گرهت تا زده ای دمحیف است غنیمت نشماری نفسی را