گنج

شمارهٔ ۶۷۶

ز هند تیره دل چون شمع روشنگر برون رفتمبه پای خود به این شهر آمدم با سر برون رفتم
چو آن شبنم که گیرد جذبهٔ خورشید دامانشسبکروحانه بی امداد بال و پر برون رفتم
به من نگذاشت دوران سبک سر، قوّت پاییچو موج از سینه، زین دریای بی لنگر برون رفتم
نگشت آلودهٔ پستیِّ همّت دامن پاکمازین عالم چو خورشید بلند اختر برون رفتم
چو شمع بزم کوران تا به کی بیهوده بگدازم؟حزین ، از کشور گردون دون پرور برون رفتم