شمارهٔ ۶۵۲
خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارمگران سنگ است صبر کوه بنیادی که من دارم
خروش من صفیر بلبل تصویر را ماندنواپرداز خاموشی ست، فریادی که من دارم
مبادا هیچ صیدی بسته دام فراموشیبه حسرت می کشد بی رحم صیادی که من دارم
شکوه حسن بی پروا کجا و طاقت عاشق؟گدازد شیشه دل را پریزادی که من دارم
به خاک کشتگان از جلوه افکنده ست آشوبیقیامت می کند، نوخیز شمشادی که من دارم
خوشا قمری که آزاد است از قید گرفتاریهزاران بنده دارد سرو آزادی که من دارم
به جای رشته دارد تار زنار برهمن رادر این بیت الصّنم تسبیح اورادی که من دارم
نمک پروردهٔ عشقم، حلاوت سنج رسواییگریبان می درد شور خدا دادی که من دارم
به حسرت می کند در کام من خونابهٔ دل راچه می خواهد غمت از جان ناشادی که من دارم؟
حزین ، از لوح فطرت خوانده ام درس جوانمردیبود پیر خرد شاگرد استادی که من دارم