گنج

شمارهٔ ۶۵۱

از خاک آستانت تا دیده دور دارمجان بی قرار دارم، دل بی حضور دارم
افسانهٔ لب توست، رازی که می سرایمپیغامی از زبانت، چون نخل طور دارم
تو مهر دل فروزی، من ماه جان گدازمتا در مقابلی تو، در دیده نور دارم
چل سال شدکه پایم در خارزار گیتی ستدر دل غبار کلفت، زین راه دور دارم
افشاند ساقی عشق، ته جرعه ای به خاکمدل غرق شوق دارم، سر، مست شور دارم
رفتی و در تب و تاب، انداختی حزین رابازآ که در فراقت، دل ناصبور دارم