گنج

شمارهٔ ۶۴۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارینزدم۸ بیت
طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدمخنده چون گل به وفاداری یاری نزدم
بحر را حوصله ام غرق خجالت داردموج بی طاقت خود را به کناری نزدم
به چه تقصیر فلک خاک به چشمم ریزد؟هیچگه دامن مژگان به غباری نزدم
بر سرم فوج خزان از چه سبب می تازد؟خیمه چون لاله به دامان بهاری نزدم
ناوک نالهٔ من خونی امیدی نیستترکش سینه تهی گشت و شکاری نزدم
چون به هم بزمی اغیار توانم تن داد؟من که در حادثه هرگز در یاری نزدم
پاس من ناموس هنرمندی فرهادم بوددر ره عشق اگر دست به کاری نزدم
جرس قافله ام هرزه درا نیست حزینحرف بی تابی دل را به دیاری نزدم