گنج

شمارهٔ ۶۲۵

دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردملب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم
سر شوریده دلان در خم چوگان من استبس که آشفتگی از زلف تو سامان کردم
کام جانی که به زهر ستم انباشته بودبه خیال لب نوشت شکرستان کردم
در بساط من دل دادهٔ دیدارپرستدیده ای بود که بر روی تو حیران کردم
سفر وادی امّید به جایی نرسیدمدتی همرهی آبله پایان کردم
گبر دیرینهٔ عشقم چه شد ار قدرم نیست؟عمرها خدمت آن آتش سوزان کردم
ذره در همّتم آویخت، به خورشید رسیدمور اگر رو به من آورد سلیمان کردم
از فغان دل شوریده، به منقار مراپرده ای بود که پیرایهٔ بستان کردم
خاطر پیر مغان شاد که از همّت اوکوری محتسبان باده فراوان کردم
هر چه گفتم چو نی، از دولت آن لب گفتمهر چه کردم به هواداری جانان کردم
دل جمعی نگران سخنم بود حزینسر زلف رقمی تازه، پریشان کردم