گنج

شمارهٔ ۶۲۱

قافیه: رخویشگرفتیم۷ بیت
راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیمدر سنگ، فروغ شرر خویش گرفتیم
تا خیره ز نورش نظر مهر نگردددر گرد یتیمی گهر خویش گرفتیم
هرگز نگرفته ست رگ ابر ز دریااین بهره که از چشم تر خویش گرفتیم
همّت نکشد دردسر منّت صندلاین بود که ما ترک سر خویش گرفتیم
پرواز بلندی ست پر همّت ما راگردون به ته بال و پر خویش گرفتیم
کالای کمال است که معیوب نظرهاستعبرت به جهان از هنر خویش گرفتیم
ساغر نستانیم حزین از کف ساقیپیمانه ز خون جگر خویش گرفتیم