شمارهٔ ۶۰۰
زلف پریشان نهد، سلسله بر پای عشقبند دگر کوته است، از پر عنقای عشق
دایرهٔ آسمان، زاویهٔ خاکدانتنگ تر از نقطه ای ست در بر پهنای عشق
چاکتر از جیب ماست سینهٔ سینای دلپاکتر از چشم ماست، دامن صحرای عشق
هان تو که بر ساحلی پهن و فراغت نشینکشتی ما خورده است، لطمهٔ دربای عشق
مغز تو در میکده، این همه مخمور چیست؟هان که قدح می دهد، ساقی صهبای عشق
لوح سخن گستری از خط شیرین لبانکرده به نامم رقم، کلک شکر خای عشق
خامه خمش کن حزین ، این غزل مولوی استشادی جانهای پاک دیده دلهای عشق