شمارهٔ ۵۹
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش راگذارد نعل بر آتش، سمندِ پرشتابش را
دلی در دستِ بیپروا نگارِ غافلی دارمکه در آتش ز خاطر میبرد مستی، کبابش را
گرانجانتر ز شبنم نیست، جسم ناتوان مناگر میبود با من روی گرمی آفتابش را
به خاک راهش از نقشِ قدم افتادهتر بودمچنان برداشت از خاکم که بوسیدم رکابش را
حزین جان داد و نشنید آیتی از لعل خاموشتنپرسیدی چرا دیر آشنا ! حال خرابش را؟