شمارهٔ ۵۷۹
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادشتماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش
شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری راسر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش
برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسروچو گیرد بیستون را زیر برق تیشه فرهادش
دمد بوی بهار عشق، افسون گرفتاریقفس در زیر پر دارند، مرغان چمن زادش
دل شوریدهٔ من می خروشد با شب آهنگاننمی داند گران خواب فراموشی ست صیادش
نه تاب ناله دارم نه تمنای وفا امّاچه سازد دل، که عاشق شکوه افتاده ست بیدادش
حزین افکندی از کف خامهٔ شیرین نوا اماچو بانگ تیشه در کوه و کمر پیچید فریادش