شمارهٔ ۵۷
زد حلقه عشق، بر در دولتسرای مانقش مراد شد، شکن بوریای ما
از غمزهٔ تو رفت ز خونم فسردگیجوش نشاط زد، می مرد آزمای ما
سیل عنان گسسته به دنبال می تپددر وادیی که شوق بود، رهنمای ما
چون موج پی گسسته زند موجِ اضطرابخاک از تپیدن دل بی دست و پای ما
خوابت شد از فسانهٔ زاهد گران، حزینبشنو نوایی از دل درد آشنای ما