شمارهٔ ۵۴
گر در رَهِ عشق تو به کار است دل مادریاب که بس زار و نزار است دل ما
نگشود مرا غنچه، سرانگشت نسیمیگویا که فراموش بهار است دل ما
در خاک تپان، غرقه به خون، چاک به دامناز غمزهٔ آن شیر شکار است، دل ما
دل بردن ما باعث مغروری او شدآیینهٔ خودبینی یار است دل ما
دیرینه بود، الفت دیوانه به زنجیربا سلسله زلف تو، یار است دل ما
گر صبر بود، درد به درمان رسد آخرفریاد که بی صبر و قرار است دل ما
ای گل تو اگر عهد و وفا سست گرفتیهم بر سر آن عهد و قرار است دل ما
ای شاخ گل، از آرزوی طوف حریمتسرگشتهتر از باد بهار است دل ما
زین جرم، که شد پردهدَرِ راز محبتمنصور صفت، بر سر دار است دل ما
آن مرد نبودیم که در معرکه عشقبر مرکب توفیق سوار است دل ما
داریم حزین این غزل از فیض فغانیهر جا که رود، همره یار است دل ما