شمارهٔ ۵۳۷
بی تو در پیرهن نامیه، خار است بهارچشم مخمور تو را گرد و غبار است بهار
به تمنّای تو ای نسترن آرای بهشتپای تا سر همه آغوش و کنار است بهار
بس که دنبال تو ای سرو خرامان گشتهستپایش از شبنم گل آبله دار است بهار
رنگ ازو، بوی از او، حسن و لطافت همه اوبیخود از جلوه ی آن لاله عذار است بهار
تکیه بر بستر نسرین و سمن نتواندبس که از دست غمت زار و نزار است بهار
آن قدر نیست که گل ساغر می را بکشدحیف و صد حیف که بی صبر و قرار است بهار
سرو رعنای مرا حلّه طراز است چمنماه زیبای مرا آینه دار است بهار
غنچه در پوست نگنجید ز تأثیر نسیمزاهد از خرقه برون آی، بهار است بهار
شعله خوی تو حزین آفت گلزار نگشتجگرش داغ از آن لاله عذار است بهار