شمارهٔ ۵۲۳
نشد شبی که می خونم از سبو نچکدفشردهٔ جگر از چشم تر به رو نچکد
که قطره ای به لبم می چکاند از یاریاگر تراوش تبخاله در گلو نچکد؟
ز باده ای که دماغ امید تر سازماگر به ساغر من خون آرزو نچکد؟
به خون خویش ز بس تشنه کرده عشق مرابه تیغ اگر کشدم خون من فرو نچکد
نمی توان گلی از باغِ دهر چید حزینکه قطره قطره به صد خواری آبرو نچکد