گنج

شمارهٔ ۵۱۹

تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می باردعرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد
به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلیاز آن سرو سهی، زیبایی اندام می بارد
ز شهد التفاتش موج لذّت می زند کاممدهان تنگ او را، بوسه از پیغام می بارد
حجاب سخت رویان کار سوهان می کند با دلکه از همواری وضع گدا، ابرام می بارد
اگر در چشم بینش روشنایی چون شرر داریببین کز نقطهٔ آغازها انجام می بارد
نفس پروردهٔ خون ساز، تا رنگین سخن گردیثمر از نخل های تشنه، اکثر خام می بارد
حزین از ریزش دستم، نماند دامن خشکیچو باران ز ابر رحمت، باده ام از جام می بارد