شمارهٔ ۵۱۶
چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چنداز قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند
حیف است تن و جان شود از وصل حجابتتا کی به میان فاصله بینی عدمی چند؟
غم می دهد از هر طرفی عرض، سپاهیکو پرچم آهی که طرازم علمی چند؟
تا وادی شیبم ز کجا سر به در آردطی کرده ام از کوچهٔ تن، پیچ و خمی چند
ناموس مسلمانیم ای یأس نگهداربر طاق دلم چیده تمنّا، صنمی چند
نو کیسه گمان کرده همانا مژه ما راکز پارهٔ دل ریخت به دامان درمی چند
نوک قلمم کند شد از موی شکافیبس شانه زدم زلف پریشان رقمی چند
در وادی گفتار، ز ما پیشتری نیستاین راه سپردیم به پای قلمی چند
محروم حزین ، از در دل کس نتوان کرددر دامن دریوزه کنان ریز غمی چند