گنج

شمارهٔ ۵۱۵

خوش آنکه یار، کله گوشهٔ وفا شکندصف کرشمه، نگه های آشنا شکند
به دیر و کعبه نماند درست پیمانیبه دوش و بر اگر آن طرّهٔ دوتا شکند
شکسته رنگی عشقم رسیده تا جاییکه شرم چهرهٔ من، رنگ کهربا شکند
برآورد به تماشا، سر از دریچه مهرچو من به دامن عزلت کسی که پا شکند
کمال دولتم از عشق گشته سکّه به زرز رنگ کاهی من، نرخ کیمیا شکند
به چاره عقدهٔ دل در میان منه ترسمکه مفت، ناخن فکر گره گشا شکند
فلک به دردکشان، سنگ فتنه می بارددنی چو مست شود کاسهٔ گدا شکند
چنین که می نگرم خون عالمیست هدررواج جور تو، بازار خون بها شکند
رخ فرنگ تو ایمان به رو نماگیردشراب رنگ تو ناموس پارسا شکند
خموشی تو از آن شکوه خوشتر است حزینکه زلف آه تو را بخت نارسا شکند