شمارهٔ ۵۰۷
موج حیات از آن گل رخساره نگسلدفیض مدام از آن لب می خواره نگسلد
حیرت مرا چو آینه، وصل مدام داداز روی یار، رشتهٔ نظاره نگسلد
بستند از ازل رگ جان را به تیغ اوپیوند دل ز غمزهٔ خونخواره نگسلد
شب برقع افکنی چو ز روی عرق فشانتار نگاه ثابت و سیّاره نگسلد
زنّار و سبحه گو برود از کفم حزینپیمان من ز زلف ستمکاره نگسلد