گنج

شمارهٔ ۵۰۲

سحاب خامه من جز در خوشاب نداردسفینهٔ غزلم موجهٔ سراب ندارد
ز بیقراری هجران رسد نوید وصالمدر امید بود دیده ای که خواب ندارد
ز پرده داری ابر نقاب شکوه ندارمکتان طاقت من تاب ماهتاب ندارد
گشوده است به راه نگه چو آینه آغوشگشاده رویی حسن تو آفتاب ندارد
کدام کار دل از برق جلوه تو برآید؟چراغ عمرکسی اینقدر شتاب ندارد
عنان کشیده تر افغان کن ای جنون زده بلبلکدام گل به چمن پای در رکاب ندارد؟
همین قدر ز تو باید که دیده ای به کف آریکدام روزنه، راهی به آفتاب ندارد؟
بلند نشئه حزین ، ازکدام رطل گرانی؟سیاه مستی کلک تو را شراب ندارد