شمارهٔ ۴۹۹
بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازدصبا زان طرّه، سنبل درگریبان تو اندازد
مکش زنهار، امروز از کف افتاده ای دامنکه کار خویش فردا هم به دامان تو اندازد
من خونین کفن صد پیرهن چون غنچه می بالمبه خاکم سایه گر سرو خرامان تو اندازد
لب زخمم خموش از شکوه خواهد گشتن آن روزیکه شکّر خنده، شوری در نمکدان تو اندازد
به یاد سبزهٔ سیراب خطّت عشرتی دارمسفالم را در آب خضر، ریحان تو اندازد
تمنّا بشکفاند غچهٔ امّیدِ زخمم راچو طرح آشتی با تیغ مژگان تو اندازد
به کام دل نیارد سوخت یک آتش به جان بی توخوشا شمعی که خود را در شبستان تو اندازد
ندارد تیره بختی با پریشان خاطران کاریز جمعیّت، سر زلف پریشان تو اندازد
هماناز تاب حسرت العطش خیزاستهر زخمشبه کوثر گر دلم را آب پیکان تو اندازد
سرم را جای دادی درکنار از مهر و می ترسمسرشک گرم من آتش به دامان تو اندازد
سبک گردان عنان ناز تا چرخ گران تمکینسر خورشید را در گوی چوگان تو اندازد
نگردد آتشین لعل تو، مانع سبزه خط راچو طوطی خویش را در شکّرستان تو اندازد
حزین از شرم درتاب است زلف عنبرین مویانبه هر جا سایه، کلک عنبر افشان تو اندازد