شمارهٔ ۴۹۵
به سنگ حادثه خونم چو پایمال شودز وحشتم رگ خارا، رم غزال شود
چو طور، بوم و بر من شود تجلی زاررخت چو شمع پریخانهٔ خیال شود
نهفته ایم به حیرت ز رشک، نام تو رامیانهٔ لب و دل تا به کی جدال شود؟
روان ز دیدهٔ بلبل دپن چمن بایدهزار جدول خون، تا قدی نهال شود
به وعده نام وفا می بری و می ترسممیانهٔ غم و دل، آشتی ملال شود
بود ز رخنهٔ لب، آفت قلمرو دلگرفتنی ست دهانی که هرزه نال شود
شود کلید در خلد بی طلب فردابه عرض حال زبان گسسته لال شود
به لب شراب سخن صاف اگر نمی آیدچو من به پرد هٔ دل ریز تا زلال شود
حزین ز سینه ی صد چاک دل برون افکنقفس وبال به مرغ شکسته بال شود