گنج

شمارهٔ ۴۷۸

بر سر تربتم آن نوگل خندان آریدسست پیمان مرا بر سر پیمان آرید
چاک این سینه به دامان قیامت رفته ستتاری از زلفش و آن سوزش مژگان آرید
دل بود منتظر و شوق نمی آید بازهدهد شهر سبا را به سلیمان آرید
زهد و تقوا به در آرید سر، از خرقهٔ منکفر زلفی به کفم آمده، ایمان آرید
موقع شادی اصحاب و غم اغیار استمحرمان را به سراپردهٔ سلطان آرید
باده نوشان مغان، دیدهٔ انجم شور استنور چشم قدح از کوری ایشان آرید
بادهٔ سرختر از خون سیاووش کجاست؟که رخ زرد مرا رنگ به عنوان آرید
چه شود خاطر آشفتهٔ ما جمع شود؟خبری از سر آن زلف پریشان آرید
خامه شکّرشکن از عارف روم است حزینطوطیان را به صلا در شکرستان آرید