گنج

شمارهٔ ۴۷۶

تابی به سر زلف زد و طرّه به خم داداسباب پریشانی ما دست به هم داد
ناقوس صنم خانهٔ دل ناله برآوردچاک عجبی سر به گریبان حرم داد
حسرت شکن ذائقه اشکی ست گلوسوزنو بادهٔ شیرین، مزهٔ نخل الم داد
فریاد که زاد سفر از خویش ندارممطرب ره دوری زد و ساقی می کم داد
عشق است گر افکنده به دل لنگر تمکینگردون ز گران سنگی این بار، شکم داد
از زهرهٔ شیر آب خورد بیشهٔ معنیآسان نتوان عرصه به یکران قلم داد
دارایی عشق است که از کلک و دواتمدرکشور پرشور سخن، طبل و علم داد
مژگان تو گرد از دو جهان خواست برآرددامان به میان برزد و فرمان به ستم داد
هرگه که به یاد دهنت غنچه نشستماندیشه مرا سر به بیابان عدم داد
چون شمع ز هجران تو در آتش و آبمبرقی به رگ و ریشه زد و دیده به نم داد
بر عشق در دیر و حرم هر دو گشوده ستمشرب به زبانم صمد و دل به صنم داد
غفلت زده عالم آب است چو ماهیآن را که غلط بخشی ایام، درم داد
پرگشت حزین ازگهرم جیب دو عالمخجلت قلم من، به رگ ابر کرم داد