شمارهٔ ۴۴۵
عذار ساده اش خط غباری در نظر داردغزال چشم مست او خماری در نظر دارد
قفس پرورده ام امّا به بخت سبز می نازمدلم از یاد او باغ و بهاری در نظر دارد
فرو شد از رگ مژگان، به کوثر موج استغناکسی کز رهگذار او غباری در نظر دارد
تسلی می کنم جان را به ابروی عرقناکیگلوی تشنه، تیغ آبداری در نظر دارد
ز غفلت داده فارغبالیم، شغل نظربازینیاید خواب در چشمی که کاری در نظر دارد
گل افسرده حالی، صد چمن بر خویش می بالدکه آغوش و لبم بوس و کناری در نظر دارد
مهی در هالهٔ خط دیده ام از دور و می دانمکه چشمم گریهٔ بی اختیاری در نظر دارد
به آب زندگی فرهاد ندهد تشنه کامی راکه جانبازی به تیغ کوهساری در نظر دارد
نظر پوشد چه سان از بیستون فرهاد خونین دل؟که از هر پاره سنگش، لاله زاری در نظر دارد
به همّت دستگاهان بر سر ناز است، پنداریجهان سفله اوج اعتباری در نظر دارد
بود آن زنده دل، دل کنده از مُهر سلیمانیکه نقش عبرت از لوح مزاری در نظر دارد
کهن وبرانهٔ دنیا به جغدان باد ارزانیهمای همّت من شاخساری در نظر دارد
نظر بستم زصورت، صید معنی تا شود راممکه باز بسته چشم من، شکاری در نظر دارد
خردمندی تواند شد جمال معنیش افزونکه از زانوی خود آیینه داری در نظر دارد
درین دار فنا سربازی منصور شیدا راکسی داند که وصل پایداری در نظر دارد
نمی پوشد نظر، چشم حزین از صفحه پردازیز مژگان خامهٔ گوهر نگاری در نظر دارد