شمارهٔ ۴۲۶
کار رسوایی ما حیف به پایان نرسیدنارسا طالع چاکی که به دامان نرسید
دل بر آن شبنم لب تشنه مرا می سوزدکه به سرچشمهٔ خورشید درخشان نرسید
تا به پای علم دار نیاوردش عشقسر شوریدهٔ منصور به سامان نرسید
شمع بالین من خسته شد آن گاه رخشکز ضعیفی نگهم تا سر مژگان نرسید
چشم دارم که رسد گریهٔ مستانه به دادگر به سرمنزل ما سیل بهاران نرسید
دیده دیری ست که در راه غبار در توستنکهت مصر سفر کرد و به کنعان نرسید
من گرفتم به قفس تن زنم از دوری گلچون ننالم که فغانم به گلستان نرسید؟
نگه عجز عجب قوّت تقریری داشتاین ستم شد که به آن چشم سخندان نرسید
نفس صبح قیامت علم افراشت حزینشب افسانهٔ ما خوش که به پایان نرسید