گنج

شمارهٔ ۴۰۹

دلم از زمزمه عشق پریشان می‌کردمرغ بی‌بال و پری یاد گلستان می‌کرد
گرچه می‌داد لب تلخ عتابش، زهرمدل تسلّی به شکرخندهٔ پنهان می‌کرد
رخنهٔ دام، به رویم در فیضی می‌بودگر شکارافکن من، یاد اسیران می‌کرد
کرده بود از سر نو مصر وفا را معمورماه کنعان من ار یاد عزیزان می‌کرد
در غبار خط مشکین، لب لعل تو همانخون حسرت به دل چشمهٔ حیوان می‌کرد
دل همین داند و من، چشم تو هم آگه نیستکه چه‌ها کاوش مژگان تو با جان می‌کرد
شورش عشق و جنون فیض‌رسان بود حزینسینهٔ چاک مرا، گل به گریبان می‌کرد