شمارهٔ ۴۰۸
چند پرسی نگهش با دل افگار چه کردبرق بی باک عیان است که با خار چه کرد
در بساطم اثری از دل و دین نیست به جابه من ساده دل آن طرّهٔ طرّار چه کرد
گر بگویم، دل سنگین صدف گردد آبکه به روشن گهران چرخ جفاکار چه کرد
جلوه در خانهٔ آیینه به خود ننماییگر بدانی که به دل حسرت دیدار چه کرد
گر بگویم، رگ خوابت بگدازد چون شمعکه شب هجر تو با دیده بیدار چه کرد
زآنچه جز مذهب عشق است بپردازی دلگر بدانی که به من سبحه و زنّار چه کرد
کرد داغم، نگه زاهد خاموش حزینچه بگویم به من این صورت دیوار چه کرد؟