گنج

شمارهٔ ۳۸۲

طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بودصاف پیمانهٔ عرفان، رخ نیکوی تو بود
خسرویها به هوایت دل مسکینم کردگنج بادآور من خاک سر کوی تو بود
صبح دیوانه ی آن چاک گریبان می گشتشب سیه مست خیال خط هندوی تو بود
دلبران در خم زلف تو گرفتار شدندآفت شیر شکاران، شکن موی تو بود
کار آشفته دلان، راست به ایمای تو شدشب که محراب دعا قبلهٔ ابروی تو بود
نشئه در طینت می چشم فسون سازت ریختساقی میکده ها نرگس جادوی تو بود
سرو قدّان همه در سایهٔ دیوار تُواندچشم آهو نگهان محو سگ کوی تو بود
شیشه بودیم که صهبای تو بیرون زد رنگدیده بودیم که همراه صبا بوی تو بود
شب که در بتکده نالیدی از اخلاص حزینحق پرستان همه را گوش به یاهوی تو بود