شمارهٔ ۳۵۱
شوریده دلی دارم، دیوانه چنین بایدکز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید
عمری ست که می گردم، برگرد سر شمعیمی سوزم و می سازم، پروانه چنین باید
خوب است جفا امّا، با من تو ز حد بردیباید دلی آزردن، امّا نه چنین باید
خون از مژه می بارم، ای ابر تماشاکنچشمی که شود گریان، مستانه چنین باید
من دانم و دل کز تو، در عشق چها دیدمجانم به فدایت باد، جانانه چنین باید
غلتیده دلم در خون پیش صف مژگانیگرکشته شوی باری، مردانه چنین باید
شوری ست حزین با توکز زمزمه ات امشبدر دیده نمک دارم، افسانه چنین باید