گنج

شمارهٔ ۳۴۵

درکشوری که مهر و وفا می فروختندخوبان، متاع جور و جفا می فروختند
در بیعگاه خنجر ناز نگاه اوجان، قدسیان به نرخ گیا می فروختند
من زان ولایتم که به یک جو نمی خریدشاهنشهی اگر به گدا می فروختند
ننگ آیدش وگر نه مکرر به التماسدولت به رند بیسر وپا می فروختند
خواری کشان کوی خرابات از غرورچین جبین به بال هما می فروختند
گل می دمید یکسر ازین دشت آتشینخاری اگر به آبله پا می فروختند
دون همّتان سفله شعار جهان حزینما را چه می شدی که به ما می فروختند؟