گنج

شمارهٔ ۳۴۳

چو سنبل تو به طرف سمن فرو ریزددل شکسته اش از هر شکن فرو ریزد
به شیوه ای که ز گلبرگ تر چکد شبنمنمک ز لعل تو شیرین سخن، فرو ربزد
نقاب زلف ز عارض اگر براندازیصنم ز طاق دل برهمن فرو ریزد
خرام ناز تو ای شاخ گل، قیامت رابه خاک عاشق خونین کفن فرو ریزد
به سجده گاه تو، سر بر زمین چنان کوبمکه لرزه بر جگر اهرمن فرو ریزد
به کاوش مژه نازم که از جراحت دلبه خاک کوی تو خون یمن فرو ریزد
به بیستون قدم آهسته تر نهم، ترسمکه پاره های دل کوهکن فرو ریزد
نشاط بی تو همانا، حرام گشته به دلکه باده، خون شود از چشم من فرو ریزد
ز چین طره آن نازنین غزال، حزینچه نافه هاکه به جیب ختن فروریزد