گنج

شمارهٔ ۳۳

ز لوح سینه ستردیم، علم فتوا رابه آب میکده شستیم، لوث تقوا را
به بوی سنبل خلد، آستین فشان بینممقیدان سر زلف عنبرآسا را
میان ما و تو مشکل حکایتی ست که نیستمرا دل و تو ندانسته ای، مدارا را
به یاد لالهٔ رخسار آتشین روییز خون دیده دهم آب، کوه و صحرا را
خراب نرگس مست سهی قدان گردمکه داده اند به تاراج غمزه دلها را
به نسبت تو مگر خاطرم بیاسایدکه سر به کشور دل داده شور و غوغا را
به ارمغان برسان ای صبا شمیم گلیکه سر عشق بود فاش، پیر دانا را
دلم ز جلوه ی این خلق بی اصول گرفتخدا کند که ببینیم، رقص مینا را
ز خاک صومعه ها، بوی شید می آیدکشم به دیده، غبار در کلیسا را
ز بس رمیده دل از اهل خانقاه، حزینبه دیده می سپرم راه دیر ترسا را