گنج

شمارهٔ ۳۲۶

افزود خواب غفلت جاهل چو پیر شدموی سفید در رگ این طفل، شیر شد
روز فتادگی، شدم از سعی بی نیازپای ز کار رفته، مرا دستگیر شد
چشم تو، تا پیاله ز خون دلم گرفتاین نازنین غزال، چنین شیرگیر شد
دریا، چه پشت چشم کند نازک از حباب؟نانم به آبروی چو گوهر، خمیر شد
دولت چو یافت بدگهر، از وی کناره کندرّنده تر شود، چو سگ سفله سیر شد
تا داد سر به دشت جنونم شکوه عشقداغم جگر شکافتر از چشم شیر شد
مشنو فسون زهد که در تیره خاک هندهر کس نیافت دولت دنیا، فقیر شد
جان حزین تشنه جگر سوخت ز انتظارفردای حشر و وعدهٔ وصل تو دیر شد