گنج

شمارهٔ ۳۱۷

دل آزاده، باخدا باشدذکر، نسیان ماسوا باشد
دل چو خالی شد از خیال خودیحرم خاص کبریا باشد
می رسد هر نفس نسیم وصالخنک آن دل، که آشنا باشد
ای رخت قبله گاه مشتاقانکس مباد از درت جدا باشد
عاشق از دست غمزه ات تا کیکشته تیغ ابتلا باشد؟
جلوه تا چند در جهات کنی؟از تو هر گوشه فتنه ها باشد
کفر زلف تو راهزن گرددنور روی تو رهنما باشد
رخ برافروز تا فرو سوزدذره هایی که در هوا باشد
جلوه کن در لباس یکتاییتا من و ما، تمام لا باشد
می توحید را به ساغرکنخرقهٔ زهد،گو قبا باشد
هر چه عاشق کند، خدا کرده ستنکته بر عاشقان خطا باشد
هرکه فانی شود ز خویش حزینمَن رَانی فَقَد رَا باشد