شمارهٔ ۲۹
گیرد شرار عبرت، از بی بقایی مابرق آستین فشاند، بر خودنمایی ما
ای عجز همّتی کن، تا بال و پر بریزیمصیاد ما ندارد، فکر رهایی ما
تا بود ناله ای بود، چون نی در استخوانمامروز تازه نبود، درد آشنایی ما
هر چند ما و شبنم، از پا فتادگانیمدارد سراغ جایی، بی دست و پایی ما
از خون ما نکردی، سرخ آن کف نگارینگیرد مگر رکابت، اشک حنایی ما
ما و تو در حقیقت، چون آتش و سپندیمای عشق از تو آید، مشکل گشایی ما
لب هرزه نال می شد، از آرزو گذشتیمشرمنده دعا نیست، بی مدعایی ما
ای برهمن نداری، در پیش ما وقاریبرتر نشیند ازکفر، زهد ریایی ما
غیرت اگر نمی شد، مهر لب سپندممی سوخت عالمی را، آتش نوایی ما
گر دیر و کعبه دادیم، درگاه عشق داریماین آستان نرنجد، از جبهه سایی ما
کرده ست در جوانی، اقبال پست پیرمشد حلقه ساز قامت، کوته عصایی ما
جانا خبر نداری، از خسته حزینتداد از جراحت دل، آه از جدایی ما