شمارهٔ ۲۸۹
چون نخل تو از ناز گرانبار برآیدشمشاد ز جا، سرو ز رفتار برآید
دل می رود از سینه و پیکان تو باقی سترحم است بر آن یار که از یار برآید
شرمندهٔ عشقیم که بی چاره و تدبیرآسان کند آن کار که دشوار برآید
از ناخن عشقم رگ جان زمزمه ساز استبی زخمه صدا کی شود، از تار برآید؟
بگذار حزین از کف خود بادهٔ پندارتا ساغرت از میکده سرشار برآید