گنج

شمارهٔ ۲۸۱

نبود خطری در ره بی پا و سران هیچرهزن نزند قافلهٔ ریگ روان هیچ
حشمان تو مست می نازند، مباداقسمت نرسانند به خونین جگران هیچ
بر هم زن دلها نشود موی میانتپا گر نگذارد سر زلفت به میان هیچ
درماندهٔ سامان تهی دستی خویشمدردا که نگیرند ز عاشق دل و جان هیچ
گر جوهر خوی تو فتادهست ستمگربا ما ز چه رو جور و جفا با دگران هیچ؟
نه رسم سلامی نه کلامی، نه پیامیدل را خبری نیست از آن غنچه دهان هیچ
ناکامی وکام تو حزین ، نقش بر آب استامید نبندی به جهان گذران هیچ